روزهای آخر   

..... روز چهارم  هوا باراني است.دو تا تاكسي مي گيريم و مي رويم

 

آكوا پارك.يك فضاي تفريحي ورزشي است.در طبقه اول استخر و سينماي

 

سه بعدي قرار دارد و البته يك گيم نت بزرگ كه دو طبقه است

 

در طبقه دوم رستوران و گيم نت قرار دارند.منظورم

 

از گيم نت همين ماشين هاي بازي است كه با ژتون كار مي كنند

 

و توي همين ايران خودمان فراوان است. جالب اينجاست كه نصف

 

دستگاه ها خرابند و فقط ژتون مي خورند بدون اينكه به راه

 

بيافتند و البته هيچ كس هم نمي گويد اينها خرابند تا ما الكي

 

ژتون هايمان را هدر ندهيم! اول فكر كرديم كه ما بلد نستيم اما

 

وقتي چند نفر از خود ترك ا هم آمدند و نتوانستند بازي كنند

 

فهميديم كه اين طور نيست.

 

كمي در گيم نت مي چرخيم و بعد مي رويم سينماي سه بعدي.

 

يك سالن با ظرفيت 20 نفر كه مسئول آن به ما عينكهاي مخصوص

 

مي دهد و مي نشينيم به تماشا.فيلمي كه نشان مي دهند

 

كارتوني است اما ديدن آن به صورت سه بعدي جالب است

 

مخصوصا كه بعضي جاها صندلي ها هم تكان مي خورند يا

 

يك دفعه پايين مي روند و يا آب به صورتمان پاشيده مي شود.

 

اين طور كه معلوم است براي هرفيلمي بايد صندلي ها را

 

 تنظيم كرد و احتمالا به همين دليل حالا حالاها اين فيلم عوض

 

 نمي شود!

 

بعد از ديدن فيلم كمي در شهر قدم مي زنيم و مي رويم خانه.

 

عصر مي رويم به تماشاي سيرك!ساختمان سيرك يك

 

ساختمان مدور بزرگ است كه معلوم است چندان قديمي

 

نيست. اعضاي سيرك روس هستند

 

و برنامه اشان واقعا جالب است.خصوصا كه در اين سيرك

 

زنها هم هستند و واقعا حركات جالبي دارند.برنامه سيرك

 

 در حدود 3 ساعت طول مي كشد. از بند بازي و دوچرخه سواري

 

روي بند و حركات آكروباتيك و برنامه حيواناتي مثل سگ و شتر و

 

خرس و ميمون بگير تا دلقك بازي و شوخي با تماشاچيان.

 

برنامه سيرك واقعا جالب است و توصيه مي كنم اگر به باكو

 

رفتيد از سيرك غافل نشويد!

 

شب به خانه بر مي گرديم و شروع مي كنيم به بستن بار و

 

بنديل كه فردا برگرديم ايران.اما چشمتان روز بد نبيند كه

 

طبق معمول وسايل زاييده اند و در چمدان جا نمي شوند!

 

و البته سوغاتي هايي كه سلن خانم و وحيد خريده اند

 

هم كه بماند!

 

صبح روز پنجم ديگر نمي شود در اين خانه ماند!

 

چاه دستشويي آشپزخانه گرفته!با اينكه ما معمولا

 

ظرفهايمان خيلي كمتر از اين حرفها بود.كتري برقي كه

 

همان روز دوم از دست ما خسته شد!خلاصه ديگر بايد

 

برويم!يك ماشين مي گيريم كه ما را تا مرز بيله سوار

 

برساند.ماشين مثل همه مي ني بوسهاي باكو قديمي

 

است.يك رديف صندلي جلو دارد و دو رديف صندلي هم

 

روبروي هم عقب و پشت صندلي ها هم مثل پاترول

 

براي چمدانها جا هست.با كلي كيسه و كيف و ساك و

 

چمدان بالاخره جا مي شويم و راه مي افتيم . ياد مسافرتهايمان

 

با پاترول آقاجون مي افتم.البته ديگر اين بار روي ساكها ننشسته ام

 

و روي صندلي هاي ماشين هستمJ

 

 

در راه برگشت چون هوا روشن است مي توانيم اطراف جاده را

 

ببينيم.بر خلاف انتظارمان از جنگل هاي انبوه لب مرز خبري

 

نيست و تا چشم كار مي كند دشت مي بيني كه بعضي جاها

 

خشك است.در سمت دريا تاسيسات نفتي زيادي ديده

 

مي شود كه همگي متروك اند.راننده مي گويد كه استخراج

 

نفت آنها به صرفه نيست.حتي در يعضي جاها ميشود

 

نفت را كه در سطح زمين است ديدك كه به صورت حوضچه هاي

 

سياهرنگ جمع شده است. و كمي جلوتر هم يك تاسيسات نفتي

 

مدرن ديده ميشود و يك سكوي نفتي بر روي آب كه پرچم

 

انگليس را مي توان به راحتي بر روي سردر آن ، تشخيص داد!

 

دو سه ساعتي كه مي رويم ، يك پليس نمي دانم از كجا

 

سر و كله اش پيدا مي شود و از ما منات مي خواهد كه

 

اجازه عبور بدهد!راننده كمي چك و چانه مي زند و آخر

 

سر چون راننده باكويي است ، پليس به ده منات راضي

 

راضي مي شود و مي رود. راننده مي گويد كه هركس با اتومبيل

 

شخصي از ايران بيايد هر صد قدم راه بايد سبيل يك پليس

 

را چرب كند!راننده هم از اوضاع كشورشان بد مي گويد

 

و تعريف مي كند كه در زمان شوروي وضع همه متوسط بود

 

اما همه تقريبا هم سطح بودند اما حالا اكثر مردم بدبخت

 

هستند و فقط عده كمي پولدار شده اند و به همين دليل است

 

رشوه گيري و دزدي در كشورشان خيلي زياد شده است.

 

بالاخره بعد از سه چهار ساعت به مرز مي رسيم و باز هم

 

در روند طي كردن اتاق هاي گمرك باكو آخرين مناتها را هم

 

از جيبمان در مي آورند.

 

از مرز كه مي گذريم انگار وارد بهشت شده ايم! تنها از يك

 

سالن بزرگ رد مي شويم و مسئول گمرك نگاهي به چمدان ها

 

مي اندازد و پاس ها را مهر مي زند:به سلامت!  

 

بدون اينكه هيچ مناتي بدهيم از گمر ك عبور مي كنيم!در اين

مدت آن قدر رشوه داده ايم كه باورمان نمي شود به اين راحتي

 

رد شده ايم!چمدان هايمان را جمع و جور مي كنيم و قدم بر

 

خاك كشورمان مي گذاريم.واقعا دلم براي ايران تنگ شده بود.

 

حالا انگار خوبي هاي اينجا را چند برابر مي بينم....به خانه

 

و به همه آشنايان فكر مي كنم ...اينجا خاك عزيز من است....

لینک
سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦ - مهديه