خانه کوچک من |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
...روز سوم صبح ساعت ۸ بیدار می شویم که به جایی برسیم
لااقل..
بعد از خوردن صبحانه راه می افتیم به سمت بازار « ایرپورت»
این بازار در خارج شهر و نزدیکی فرودگاه است و به همین
دلیل به این
نام خوانده می شود.سوار مترو می شویم البته این بار
دیگر گیج نمیزنیم!
مترو در آن وقت صبح شلوغ است و معلوم است که خیلی ها
دارند برای کار می روند.اینجا مردم یک عادت خوبی دارند که
جلوی پای خانوم ها بلند می شوند تا بنشینند!آدم از خانم
بودن لذت می برد!
در ایستگاه مورد نظر که پیاده می شویم پلیس ایستگاه
پاسپورت
ها را چک می کند و سهیل و وحید(شوهر خواهر سهیل)
را می برد
به دفتر پلیس در ایستگاه برای اینکه دلارهایشان را چک کند که
مبادا تقلبی باشند.( روز بعد می فهمیم که بابا صد رحمت به
دزد!
آقای پلیس در حین چک کردن دلارها جلوی چشم
سهیل و وحید
چند تا صد دلاری کف رفته اند! دم مرز لااقل می فهمیدیم
چه قدر داریم پول می دهیم!اینجا ملاحظه ما را کردند
که یک وقت موقع خرید اوقاتمان تلخ نباشد!)
از دفتر پلیس که خلاص می شویم به سمت خروجی مترو می رویم.
اینجا داخل مترو هم یک بازاری است برای خودش!
جا به جا دکه های
مختلف انواع لباس و کفش و گوشی موبایل و خلاصه هر چیزی که
فکرش را بکنید می فروشند!البته در همه ایستگاهها
دکه های خرت و پرت فروشی هست اما این یکی شاهکار
است!
از ایستگاه که خارج می شویم وارد ترمینالی
می شویم که مخصوص
اتوبوس ها است . البته اتوبوس ها هم مثل
مینی بوس های هایس
قدیمی است.اصلا اینجا اتوبوس بزرگ ندارند.
ایستگاهی را که باید سوار شویم پیدا می کنیم و
با ادب و نزاکت
فراوان پشت سر دو خانم که در ایستگاه ایستاده اند در صف
می ایستیم...چند دقیقه بعد اتوبوس خط۲۳۴ که باید
سوار شویم از
راه می رسد و ما هم مثل چند شهروند محترم منتظر
می شویم که
اتوبوس داخل ایستگاه بیاید و به نوبت سوار شویم!اما
چشمتان روز
بد نبیند!هنوز اتوبوس نرسیده و توقف نکرده یک گله آدم به طرف
اتوبوس هجوم می برند و هر کس از یک گوشه ای آویزان
می شود!
هنوز اتوبوس نایستاده پر می شود و جلوی چشمان
هاج و واج ما
می رود!نگاهی به خانم های جلویی می اندازیم و معلوم
می شودکه آنها اصلا قصد سوار شدن ندارند!
با صبر و حوصله منتظر اتوبوس بعدی می شویم و
البته آن یکی هم
هنوز از راه نرسیده زن و مرد و بچه حمله می کنند و از در و
دیوار آویزان می شوند!
خلاصه هر چه فکر می کنیم می بینیم ای بابا!این جور اتوبوس
سوارشدن کار ما نیست!بابا صد رحمت به ایران!لااقل توی صف
می ایستند و مثل آدم سوار می شوند!
بالاخره تصمیم می گیریم که تاکسی بگیریم و با تاکسی به
بازار می رویم.بازار ایرپورت یک بازار بسیار بزرگ است.
حالت بازار مثل بازار آستارا
است اما اگر بگویم ده برابر آستارا وسعت دارد چندان بی راه
نیست!
بازار چندین سرا دارد که در هر سرا جنس های خاصی را
می فروشند
مثلا یک سرا مخصوص کفش است.یکی مخصوص کیف..چند سرا
مخصوص لباس...سرای فرش و سرای بلور و خلاصه همه
چیز....
کف بازار خاکی و پر از گل و شل است و سقف آن حالت
چادر مانند
و برزنتی است.بازار حسابی شلوغ است و هر کس که قیافه
مار ار می بیند می فهمد که خارجی هستیم و قیمتها سه لا
پنج لا
می شود..آدم معنای چانه زدن را اینجا می فهمد.چون یک
دفعه
می بینی با چانه زدن جنسی را به نصف قیمت اول می خری!
ما نند بازار ایران چرخ دستی ها زیاد در بازار تردد می کنند .
دست فروش ها هم اکثرا پیراشکی و خوراکی می فروشند...در
طول مسیر دکه های صرافی هم هستند که هر چه به سمت
وسط بازار پیش می روی دلار را به قیمت بالاتری می خرند!و با
نزدیک شدن به اول بازار قیمت افت می کند!به این می گویند
اقتصاد پویا!
تا ساعت ۳ در بازار می گردیم و چند تا جنس می خریم.اینجا
همه جور جنس خوب و بد هست و برای خرید کردن باید وقت
صرف کنی تا بتوانی اجناس خوب پیدا کنی.
ساعت ۳ من و سهیل از بقیه جدا می شویم و بر می گردیم
به خانه. البته از این طرف می توانیم سوار اتوبوس شویم و از
ترمینال هم با مترو می رویم خانه.نهار کباب دونر می خوریم.در
باکو تا دلتان بخواد کباب دونر پیا می شود!هر کس بیکار است
یک سیخ می گذارد دم در خانه اش و کباب دونر می فروشد!
كلا در باكو وضعيت اقتصادي مردم چندان
خوب نيست . به گفته خودشان در حدود 10 درصد مردم وضع
خوبي دارند ،
20 درصد متوسطند و بقيه در فقر زندگي مي كنند.منظورم از
فقر
فقر واقعي است نه مثل فقر اروپايي! از رشوه گيري هاي
علني مامورانشان مي توان اين را فهميد.
شب از آنجا كه حسابي خسته ايم در خانه مي مانيم و تلويزيون نگاه
مي كنيم.اما عجب تلويزيوني! اولا كه فيلمهاي دهه 60 را نشان
مي دهد!سوفيا لورن و اين حرفها! بعد هم در فيلم يك مرد
به جاي همه مردها و يك زن به جاي همه زن ها حرف مي زند!
و صداي مكالمه به زبان اصلي هم شنيده مي شود!
حالا سوفيا لورن را تصور كنيد كه با يك صداي زمخت به
زبان تركي هم حرف بزند! و نكته جالب تر آنكه اينجا هم
در فيلمهايشان صحنه هاي غير اخلاقي را حذف مي كنند!
البته به شدت اينجا نيست اما سانسور دارند بالاخره!
ذ راينجا هم نوروز را جشن مي گيرند و تلويزيون جشنها را
نشان مي دهد.البته سال رسمي اشان ميلادي است
اين است كه مي گويند نوروز 2007!اين همه يك مدلي است ديگر!
در خيابان هم تابلوهاي تبريك عيد ديده مي شود و گويا چند روزي
هم تعطيلي دارند.جشنهاي تلويزيونشان كه خيلي آبكي است!
يك مشت خواننده كه از خانه قهر كرده اند آواز مي خوانند و
يك كپه زنهاي بد هيكل و آرايش كرده هم ايستاده اند
و دست مي زنند!خودتان تصور كنيد ديگر!
خلاصه...شام مختصري مي خوريم و مي خوابيم....
| لینک | شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مهديه |
خاطرات عيد ۲...روز دوم
روز بعد ساعت ۱۰ صبح کم کم از خواب بیدار می شویم و تازه
فرصت می کنیم که کمی دور و برمان را ببینیم....خانه ای که
برایمان گرفته اند(یکی از آشنایان) به نظر ۱۰ سال ساخت می آید..
ورودی خانه به یک هال کوچک باز می شود که درهای آشپزخانه و
دستشویی و حمام در آن قرار دارند..سمت چپ یک هال بزرگتر دیگر
هست که یک میز نهارخوری در آن گذاشته اند و به دو اتاق خواب راه
دارد.سمت راست هم یک اتاق نشیمن با تلویزیون و یک دست مبل
قرار گرفته است.کف خانه مثل اکثر خانه های باکو پارکت شده
است.مبل و میز نهارخوری از جنس استیل قدیمی و گنده
هستند...دو تا بوفه چوبی هم هست که آنها هم نشانه سلیقه
قدیمی است....بوفه های بزرگ با کنده کاری های یغور از چوب!
و نکته دیگر اینکه سطح دستشویی و حمام از هال بالاتر است و
پادری هم ندارد!در نتیجه تا شیر آب را باز می کنی آب « شره
می کنه وسط خونه»!
خلاصه صبحانه ای می خوریم و راه می افتیم که برویم دم ساحل.
یک سری دیگر از همسفرهایمان هم که در خانه دیگری هستند
به ما ملحق می شوند و ۱۶ نفری راه می افتیم به سمت ایستگاه
مترو که روبروی کوچه ما است.در باکو هزینه بنزین و متعاقبا تاکسی
خیلی بالاست به همین دلیل مترو بهترین وسیله برای رفت
وآمداست.وارد ایستگاه می شویم و با پله برقی پایین می رویم.
مترو در عمق زیادی قرار دارد و فکر کنم ۴۰-۵۰ متری می رویم پایین
اگر برق بردو من یکی که حاضر نیستم از این پله ها بیایم بالا!
این ایستگاه ایستگاه نظامی گنجوی نام دارد و گویا قشنگترین
ایستگاه باکو است چون روی کارتهای مترو هم عکس این ایستگاه
را می بینیم.فضای ایستگاه یک فضای مستطیلی با سقف هلالی
شکلی است و تاقهای قوسی شکل در راست و چپ به کنار سکوی
قطار باز می شوند.در فواصل بین تاق ها دیوارهایی قرار دارد که
بر روی هر یک از آنها یک صحنه از داستانهای نظامی با کاشی
نقش شده است و در انتهای راهرو هم عکس بزرگی از نظامی
با همین شیوه قرار دارد.فضای داخلی ایستگاه زیباست و حس خوبی
به آدم دست می دهد..می خواهیم عکس بگیریم اما ماموران مترو
مانع عکس گرفتنمان می شوند...
بعد از اینکه کمی می گذرد تازه یادمان می افتد که قرار است سوار
قطار بشویم مثلا!یکی از همراهانمان آدرس می پرسد و می گوید:
بریم سمت راست...با اون قطار باید بریم.. ۱۶ نفری می رویم سمت
راست.همین که قطار می رسد یکی دیگر می گوید: نه..این نیست
باید بریم سمت چپ..دوباره ۱۶ نفری راه می افتیم به سمت چپ..
تا قطار می رسد..:ای بابا !باید بریم اون طرف.. این نیست!
خلاصه ۱۶ نفری هی از این طرف می دویم به اون طرف! و ماموران
مترو هم هاج و واج ما را نگاه می کنند!آخر سر یکیشان قطار
درست را نشانمان می دهد.!سوار می شویم و با دست و پا و اشاره
به هم می فهمانیم که دو ایستگاه بعد باید پیاده شویم!همه مترو
میخ ما شده اند!
از مترو که بیرون میاییم در پیاده رو راه می افتیم به سمت ساحل
به این منطقه« تارگوی» می گویند و جزو مناطق شیک و گران شهر
است...شهر باکو به طور کلی یک شهر قدیمی است که بسیاری از
ساختمان های آن از دوران کمونیسم باقی مانده اند و ساختمان ها
اکثرا کم ارتفاع هستند..مغازه های قدیمی هیچ کدام ویترین ندارند
و تنها مغازه هایی که به تازگی باز شده اند ویترین های بزرگ
شیشه ای دارند! و البته به تازگی سر و کله برج ها هم دارد پیدا
می شود و خلاصه فکر کنم ده سال دیگر می شود تهران خودمان!
هدیه های سرمایه داری است دیگر!
جمعیت باکو در حدود دو میلیون نفر است و به همین دلیل کلا شهر
خلوتی است .خیابان ها عریض هستند و تقریبا ترافیک اصلا دیده نمی
شود....اتومبیل های قدیمی اکثرا «لادا» هستند اما به تازگی بنز و
بی.ام.او و ماشین های جدید در شهر زیاد شده است!پول نفت است
دیگر!
ساحل از سطح دریا بالاتر است و چند اسکله هم دارد.منطقه زیبایی
است و تا چشم کار می کند دریای آبی پیش رویت گسترده است...
در کنار ساحل فضاهای سبز زیاد است و نیمکتهایی برای نشستن
گذاشته اند...اسب و کالسکه هم برای سواری در طول ساحل مهیا
است.در این ساحل شبها کنسرتهای زنده و برنامه های شاد
اجرا می شود بعد از کمی قدم زدن در کنار دریا پیاده راه می افتیم به
سمت «قیز قلعه» که یکی از آثار باستانی شهر باکو است
نمای بیرونی قلعه یک ساختمان بیضی شکل بزرگ است که ارتفاع
آن خیلی زیاد است...توی صف می ایستیم و با ذوق و شوق بلیت
می خریم!قلعه با سنگهای زمختی ساخته شده است.فضای داخلی
چندین طبقه دارد...هر طبقه یک فضای گرد است با سقف گنبدی به
ارتفاع حدودا ۳ متر .دور تادور بنا هم پله ها قرار دارند که طبقات را به
هم متصل می کنند.پله ها باریک و بلند هستند و بالا و پایین رفتن
از آنها کار ساده ای نیست...گویا در این قلعه دختر زیبایی زندگی
می کرده و وقتی اسکندر این منطقه را فتح می کند برای اینکه
خود را از اسکندر حفظ کند داخل چاه می پرد و خودش را می کشد!
یکی نیست بگوید بابا !اسکندر لااقل از چاه که بهتر بوده!
فضای داخلی قلعه واقعا هیچ چیز جالبی ندارد!نه از ظرافت خبری
هست و نه از هنر.تنها نقطه خوب قلعه پشت بام آن است که از آنجا
همه شهر و دریا دیده می شود و واقعا منظره زیبایی دارد.جالب است
که این قلعه که حدودا متعلق به ۷۰۰ سال پیش است جزو آثار
جهانی در یونسکو ثبت شده است اما در کشور ما که حداقل ۱۰۰۰
اثر باستانی خیلی جالب تر از این قلعه وجود دارد تعداد آثاری
که در زمره آثار ثبت شده یونسکو هستند به ۱۰ اثر نمی رسد!
آن وقت بگویید یونسکو سیاسی نیست!
بعد از دیدن قلعه که در محله قدیمی شهر واقع است چند تا از
مسجد هایی را هم که در آن اطراف هستند می بینیم..در اینجا
مساجد شیعه و سنی از هم جدا هستند و چند تا مسجد در کنار هم
قرار گرفته اند که همگی قدیمی هستند..در یکی از مسجدها نماز
می خوانیم و راه می افتیم که جایی برای نهار خوردن پیدا کنیم..وارد
یک قنادی می شویم.قنادی که چه عرض کنم!شیرینی فروشی های
اینجا همگی غذا و نوشابه و سالادهم دارند.فکر کنم به علت قیمت
اجاره بالای مغازه باشد.غذا مرغ سوخاری و کباب دونر می خوریم با
سالاد و نوشابه.البته به صورت سرپا!چون در مغازه هایی که جای
نشستن دارند قیمت غذا ۴-۵ برابر می شود!این است که حتی خود
باکویی ها هم اکثرا در این قنادی ها غذا می خورند.
بد از غذا با مترو بر می گردیم به خانه و از بس پیاده روی کرده ایم
صاف می رویم توی رختخواب!
| لینک | سهشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦ - مهديه |
خاطرات عيد ۱
....دوستان خیلی اصرار دارن که از خاطرات باکو و ماکو بگم...
چشم....چند تا پست هم در این زمینه می ذاریم.....
روز اول:
دم مرز ایران ۳ ساعت معطل می شویم...قبل از ما سه تا
اتوبوس تور اومدن و حالا حالاها کار دارن!بالاخره از مرز ایران
خارج می شویم و می رویم آن طرف...یک اتوبوس که فکر کنم
از دوران استالین باقی مانده باشد نفری ۲۲۰۰ تومان می گیرد
و ما را ده قدم جلوتر پیاده می کند!اولین خوشامدگویی آذربایجانی ها!
داخل یک اتاقک یک نفر نشسته و با سرعت لاک پشت
پاسپورت ها را چک می کند....یک کامپیوتر هم دارد که
فکر کنم اولین نسل کمودور باشد!و البته چک کردن پاس
شما ممکن نیست مگر آنکه لای پاسپورتتان مقداری منات
(واحد پول آذربایجان معادل ۱۱۰۰ تومان) گذاشته باشید!
بعد از این مرحله می رسید به بخش بازرسی بارها!هر چه
ظاهر چمدان ها و وسایلتان شیک تر باشد باید منات بیشتری
بدهید...حتی اگر بار هم نداشته باشید به هر حال نمی شود
بدون پرداخت « حرمت » رد بشوید!
این مرحله که تمام شد فکر می کنید که دیگر می توانید رد
شوید.اما زهی خیال باطل!این گمرک آذربایجان تا دلتان بخواهد
اتاق های مختلف با اسامی مختلف دارد که هر کدام با منات باز
می شود!آخر از همه هم شما را می برند داخل قرنطینه
انسانی و بعد هم قرنطینه دامی
و اگر منات ندهید باید خونتان برای آزمایش امراض واگیردار
بفرستند وزارت کشور !و البته اگر دست به جیب بشوید
قطعا عاری از هرگونه ویروس و میکروب هستید!
خلاصه با هر بدبختی هست بعد از ۵ ساعت از دست گمرک
آذربایجان خلاص می شویم و با تاکسی راه می افتیم به
سمت بیله سوار و از آنجا هم با یک مینی بوس شبیه هایس
اما متعلق به دهه ۶۰ راه می افتیم به سمت باکو!
ساعت ۱۲ شب می رسیم به باکو و به خانه ای که اجاره کرده ایم
و از خستگی بی هوش می شویم.....
| لینک | پنجشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٦ - مهديه |
