خانه کوچک من |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
....صبح با سهیل از خانه بیرون می روم...می خواهیم برویم ترمینال که یک بسته را
تحویل بگیریم.......باران نم نم روی شیشه ماشین می خورد.....هوا پر از بوی خاک
خیس است.....در کنار راه همه جا درختها سبز شده اند و زمین پر از سبزه و علف است
بهار دارد آرام آرام سر می رسد.....
شهر خلوت است و کوهها در لایه ای از مه فرو رفته اند خیابان ها خیس اند.....در شهر خلوت
می گردیم تا به انقلاب
می رسیم.....راه می افتیم توی مغازه ها و کتابها را می بینیم....چند تا کتاب می خریم...
توی خیابان در کنار هم قدم می زنیم...ذرت می خوریم.....داخل مغازه ها سرک می کشیم و
از هوای تمیز و شهر خلوت لذت می بریم.......
دلخوشی ها کم نیست.......
| لینک | یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ - مهديه |
خانواده ما
......من وحامدوعطاو حسین و شمینللی و انسی جون....پایه
شبهای بیرون رفتن وخیابان گردی . فالوده انار و بستنی..گاهی هم
چای روبروی پارک ملت ...شمینللی و انسی همیشه گرسنه اند و
شام نخورده اند وما دنبال یک رستوران یا ساندویچ فروشی که ساعت
۱۲ باز باشد!....یاد آن شبی که توی برفهای کوچه ماگیر کردیم به
خیر...از ساعت ۱۱ تا ۱ داشتیم زور می زدیم که ماشین را بیاوریم
بیرون!
آقا جون که آمد تهران و افتاد توی رختخواب نوبتی می رویم
ملاصدرا....هر روز یک نفر آن جاست و به مامان بزرگ کمک می
کند.....دلم نمی خواهد ذره ذره آب شدنش را ببینم...دلم هوای
روزهای جماران را می کند.....
آقاجون که رفت ما با هم بودیم.....همه نوه ها بودیم....آن شب همه
امان مسموم شدیم...آخه رفته بودیم شب زدگان کشک وبادمجان
خورده بودیم.....نیمه شب داشتم از دل درد می مردم که حان جان
زنگ زدبه من و گفت آقاجون حالش بده...من و حامد که رفتیم
بیمارستان....گویا بقیه بر و بکس هم حال و روزشان بدتر از ما بود.....
یک هفته تمام همه امان بدو بدو می کردیم تا مراسم آقاجون خوب
برگزار بشود...آن روزها همه امان حال خاصی داشتیم...برای اولین بار
از دست دادن یک عزیز خیلی نزدیک را تجربه کردیم.....و همه
احساس کردیم که چه قدر روزهای عمر سریع می روند و چه قدر زود
همدیگر را از دست می دهیم......
عید می رویم شمال......یک ویلا داریم کهدو تا اتاق خواب بیشتر ندارد
و ما هم حدود ۲۰ نفر هستیم!مامان ها را در یک اتاق جا می دهیم
و بقیه می مانند که کجا بخوابند!همه دخترها می رویم توی اتاق و
روی ۳ تا تخت به هم چسبیده می خوابیم مردها هم توی هال و روی
کاناپه ها ولو می شوند....بعد از سه روز راه می افتیم طرف
تهران....طرفهای عصر توی جاده ایم وهمه داریم از خستگی می
میریم که مسعود زنگ می زند:شماها که نمیاین تاج محل؟....ساعت
۸ شب همه دم درتاج محل جمع هستیم وهمچین ماچ و بوسه ای
راه انداخته ایم که اگر کسی نداند فکر می کند ۱۰۰ سال است
همدیگر را ندیده ایم...!مسعود هاج و واج مانده که ما چه طور فرصت
کردیم خودمان را برسانیم!
مامان بزرگ می خواهد اسباب کشی کند و بیاید تهران...هرکسی
مسئول کاری می شود....شمینللی در اسباب کشی حاضر
است...من در چیدن و خرید کردن برای مامان بزرگ....زینب و مجتبی
باقی وسایل را از قم می آورند....فریده در مرتب کردن خانه کمک می
کند.....
شب مسعود همه را به شام دعوت می کند....می رویم رستوران
سارو و همه امان از فردای آن شب می رویم زیر سرم!به هر کس که
زنگ می زنم مسموم شده....توصیه های دکتر ها را به همدیگر خبر
می دهیم....همه امان حالی پیدا کرده ایم که نپرس....
مامان بزرگ زمین خورده و پایش شکسته....امروز انسی جون آنجا
بوده....فردا نوبت من است...باید سریع از دانشگاه بروم آن جا......خدا
کند فاطمه هنوز نرفته باشد....نیره خانم و لی لی و مومو کباب می
پزند و برای مامان بزرگ می آورند....حامد قرار است که فردا شب
پیش مامان بزرگ بماند...
روزها همیشه می گذرند....سریع و بی وقفه...اما وقتی در کنار هم
هستیم......
| لینک | سهشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥ - مهديه |
..... ظهر بدو بدو از در مي زنم بيرون كه
به موقع به جلسه امتحان برسم.ساعت
حدود ۳۰/۳است كه مي رسيم
دانشگاه آزاد واحد حصارك . از سهيل
خداحافظي مي كنم و به همراه دوستان
عزيزم ، يك كوله پشتي مملو از آت و
آشغال ، يك كيسه حاوي ادامه آت و
آشغال ها و ۴ عدد مقوا و يك شاسي ۵۰
در ۷۰ كه نمي دانم با كدام دستم نگه
داشته ام ، كوهنوردي را در داخل
دانشگاه آغاز مي كنم!
وقتي مي خواهم وارد سالن بشوم
مسئول دم در مي گويد : «خانوم
كجا؟نمي شه كيف ببرين! برو كيسه بگير
وسايلت و بريز تو كيسه ببر!»حالا مگه
مي شه به اين آقا حالي كرد كه كيسه و
كيف فرقي نداره!خلاصه چشمتان روز بد
نبيند، آن همه خرت و پرت را مگر مي
شود توي يك كيسه جا داد؟قيافه اي پيدا
كرده ام ديدني!بالاخره به صندلي ام مي
رسم و نفسي به راحتي مي كشم!
امتحان مباني نظري معماري شروع مي شود با
سه سوال:
۱- عقل را از ديدگاه اسلام تعريف كنيد! ۲-
سنت را از ديدگاه اسلام تعريف كنيد ۳- آيه يا نماد را از ديدگاه اسلام
تعريف كنيد! حالا شما پيدا كنيد پرتقال فروش را ! كه اين سوال ها چه
ربطي به معماري دارند!
بعد هم امتحان اسكيس شروع مي شود!
موضوع امتحان طراحي در مورد يك
ميدان است كه نشان دهنده وحدت شيعه
و سني باشد!اصلا من نمي دانم ما
داريم امتحان الهيات مي دهيم يا معماري!
تازه ،حسابش را بكنيد كه بايد روي
صندلي تكي امتحان بدهيم و تازه زيادي
هم حرف بزنين از جلسه مي اندازنت
بيرون! يك موكت روي زمين پهن مي كنن
كه هر كس خواست برود بنشيند روي
زمين! من هم ايستاده در حال كشيدن
هستم! و طبق معمول هم با اين همه
خرت و پرت كه برده ام ، وسايل اصلي را
يادم رفته ببرم!دور سالن دوره افتاده ام
دنبال پرگار و ماژيك كه مراقب جلسه بالاخره از دست من كه هي
مثل يك تاش از جلوي چشمش رد مي شوم و اين طرف و آن طرف
مي روم كلافه مي شود و مي گويد: خانوم....مثلا امتحانه ها! اصلا
هيچ كس ما معمارها را درك نمي كند!يك ساعت كه از امتحان مي
گذرد ، مراقب بد بخت تسليم مي شود و فقط به من نگاه مي كند تا
بلكه از رو بروم!اما من هم اصلا نگاهش نمي كنم! بغل دستي من
هم كم كم دارد مثل من دور سالن دوره مي افتد ! دلم براي مراقب
بداخلاقمان مي سوزد!آخر كم كم همه دارند دور سالن و لابلاي
صندلي ها قدم مي زنند!
بالاخره ساعت 8 زمان اسكيس تمام مي شود و طرح ها را جمع مي
كنند.آن قدر خم شده ام كه كمرم راست نمي شود! از بچه هاي
ديگري كه آمده اند براي امتحان و در طول اسكيس با آنها آشنا شده
ام ،خداحافظي مي كنم و راه مي افتم به طرف در! خدا را شكر كه
سهيل آمده دنبالم................
| لینک | شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥ - مهديه |
