خانه کوچک من |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
کامپیوتر در ادارت ما.....
اصولا با این که هر انسان ایرانی می تواند یک شرکت برای خودش ثبت کندُ ثبت شرکت کار آسانی به نظر می آید!اما امان از کارهای اداری آن.حالا ثبت کردنش به کنار از آن بدتر نگهداشتنش است! و البته همین جا توضیح بدهم که انحلال یک شرکت از ثبت و نگهداریش هم سخت تر است!به عبارتی اگر آدم بخواهد شناسنامه خودش را باطل کند ( با یه آرسنیکی سیانوری چیزی راحته دیگه)بسیار آسان تر از انحلال یک شرکت است!بماند.....یکی از کارهایی که برای نگهداشتن یک شرکت باید انجام داد این است که آخر هر سال می روی و دو تا بازرس برای شرکتت معرفی می کنی!البته این کار به نظر خیلی ساده است و روند کلی کار این است که در یک نامه باید اسامی بازرس ها را معرفی کنی و بعد هم آن را برای روزنامه رسمی بفرستی که آگهی شود و ...خلاص!اما با توجه به پیشرفت تکنولوژی در کشور ما کارها از این هم راحت تر شده!نمی دانید این کامپیوتر در اداره ثبت شرکت ها با چه سرعتی عمل می کند!.....
نامه ای را که برای معرفی بازرس ها نوشته بودم می برم برای خانوم ن. که آن را ثبت کند.خانوم ن هم با خوشرویی تمام نامه را تایپ می کند و : خانوم ۳ روز دیگه بیا پرینتش رو بگیر!
من : ببخشید...چرا ۳ روز دیگه؟یه پرینت گرفتن این قدر طول می کشه؟
خانوم ن: خانوم چونه نزن...باید بره پایین پرینت بشه...طول می کشه.....!
من: خوب ...چیز...نمی شه این کامپیوترها رو به هم شبکه کرد که نخواد این نامه این همه پله رو بره پایین و .....؟
خانوم ن : خانوم جان...من که مسئول کامپیوتر نیستم...تازه مگه اینجا صدا و سیماست که شبکه داشته باشه؟
از خیر توضیح دادن می گذرم و ترجیح می دهم که ۳ روز بعد بروم.....
۳ روز بعد.....
من: خانوم سلام...این پرینت من رسید؟
خانوم ن: بیا از توی این ها پیداش کن....
و یک چیزی در حدود ۱۰۰ برگ را می گذارد جلوی من!
من : ببخشید...نمی شد این ها رو به ترتین الفبا پرینت بگیرین که من این همه رو نخوام بگردم؟
خانوم ن: خانوم شما چه قدر ایراد می گیری؟من باید غر بزنم که رفتم پرینت ها رو گرفتم آوردم بالا اون وقت شما غر می زنی؟.....بین ۱۰۰ تا برگه بالاخره پرینت را پیدا می کنم و فاتحانه می روم به سمت باجه خانوم ن....:ایناهاش....پیداش کردم!
خانوم ن:چک کن ببین غلط نداشته باشه....
من:....ا...این کلمه اش غلطه...باید می نوشتین سالیانه...
خانوم ن: پس برو باجه ۱۰!
من:نمی شه همین جا درستش کنین؟
ن:خانوم...این ها به من ربطی نداره...برو اونجا آقای ظ بزنه!
من:مگه توی کامپیوتر شما نیست؟
ن: نه خانوم.....فرستادم برای ایشون....
می روم در صف باجه ۱۰ و وقتی نوبتم می شود آقای ظ می گوید:خانوم من این رو برای شما درستش می کنم ...اما باید بروید ۱۰ روز دیگه بیاید پرینتش رو چک کنین!
من:آقا چرا ۱۰ روز دیگه....اون طرف که ۳ روز بود!
ظ: این جا فرق می کنه خانوم....من وقتی بخوام این یک کلمه رو درست کنم کل اطلاعات از کامپیوتر پاک می شه و من باید دوباره همه رو از اول وارد کنم...اینه که طول می کشه!
من:ببخشید...برای چی کل اطلاعات از سیستم پاک می شه؟...نمی شه بقیه اطلاعات بمونه فقط این عوض بشه؟
ظ:خانوم...شما چه قدر سوال می کنین!من که مهندس کامپیوتر نیستم...حتما نمی شه که این جوریه دیگه!
........۱۰ روز بعد....
بالاخره پرینت را از آقای ظ می گیرم و خدا را شکر که این بار غلط ندارد....حالا باید بروم توی صف آگهی برای روزنامه رسمی....یک پوشه می زنند زیر بغلم و : برو طبقه پایین خانوم!
می روم طبقه پایین و پرینت را به آقای ش نشان می دهم...آقای ش یک دفتر به طول ۱ متر و عرض نیم متر را باز می کند و یک شماره ای می نویسد و پرینت را به من بر می گرداند...:برو باجه بغل!
در باجه کناری یک آقایی می رود و از بین یک عالمه قفسه یک دفتر یک متری دیگر می آورد و آن را باز می کند و شروع می کند به نوشتن متن نامه در دفتر. می گویم:ببخشید آقا...پس برای چی بالا این متن رو زدند توی کامپیوتر؟
آقا نگاه عاقل اندر سفیهی به من می کنند و جواب می دن: خانوم...بالا چه ربطی به پایین داره؟...البته خوب حق با ایشونه...چون کامپیوتر طفلکی نمی تونه که از پله ها بیاد پایین که!بعد از این که نوشتن آقای محترم تمام می شود باز هم من متن را می خوانم که اشتباه نباشد و بعد حواله می شوم به باجه بعدی...در آن جا یک خانومی مجددا نامه را از من می گیرند و آن را تایپ می کنند...می گم: خانوم...ببخشید بالا این رو تایپ کردن ها!
: این جا فرق می کنه خانوم....ربطی به بالا نداره!
بعد ۴ برگ پرینت می گیرند (خوشبختانه در این جا پرینتر در نزدیکی کامپیوتر قرار دارد)! و از من می خواهند که متن آن را چک کنم!برای بار ۱۰۰ ام متن نامه را چک می کنم و بعد می روم به یک اتاق دیگر و یک آقایی متن نامه را امضا می کنند و من دوباره نامه را بر می گردانم که مجدا وارد کامپیوتر بشود!
خلاصه چشمتان روز بد نبیند ....هر اتاقی که می رفتم یک دور نامه را تایپ می کردند٬ یک دور آن را پرینت می کردند و می دادند به من که چک کنم...بعد یک بار یک نفر دیگر آن را امضا می کرد و دوباره آن را در کامپیوتر ثبت می کردند...تا آخرین مرحله فکر می کنم ۱۰ باری این سیکل را طی کردم تا بالاخره رسیدم به باجه پست:آقا...باز هم باید متن نامه رو تایپ کنین؟
آقا:نه خانوم....تکنولوژی پیشرفت کرده...متن نامه رو می ریم از اتاق بغلی که تایپش کردن می گیریم!
خلاصه....با پیشرفت تکنولوژی و ورود کامپیوتر به ادارات ما هم زمان کمتری صرف می شود....هم دیگر لازم نیست با دست چیزی بنویسید!.....و هم این ادارات ما الان خیلی شیک شده اند چون جلوی هر کارمندی یک ال سی دی هست که خوب قیافه اش خیلی قشنگ است و دکوراسیون ادارات ما را کلی متحول کرده است....و البته کارمندان ادارات ما هم کلی الان کامپیوتر بلدند و نمی دانید که با این وسیله چه ها که نمی کنند و یک قدم هم از تمامی خاور میانه در زمینه نحوه استفاده از این ابزار جلوتر هستیم..... و خلاصه که نتیجه می گیریم که کامپیوتر بسیار خوب است و ادارات ما باید حتما کامپیوتر داشته باشند تا میزان بیکاری در کشور ما کم شود و آدم های بیکار بروند در ادارات ما هی نامه ها را تایپ کنند و هی پرینت بگیرند و این برای پیشرفت کشور ما بسیار خوب است و جوان ها بیکار نمی مانند و معتاد نمی شوند.چون نصف جوانها دارند تایپ می کنند و نصف دیگرشان هم دارند متن نامه ها را می خوانند و چک می کنند.این بود انشای ما در مورد مزایای استفاده از کامپیوتر در ادارات!
| لینک | پنجشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٦ - مهديه |
باز هم .....
خوب....امروز تولد من بود...دیگر ۲۷ سالم تمام شد و حالا وارد ۲۸ سالگی شده ام!هنوز هم باورم نمی شود که چه قدر از ۱۸ سالگی تا الان برایم زود گذشته است!انگار همین دیروز بود که داشتم گریه می کردم که من نمی خواهم بزرگ بشوم!
اما الان دیگر به قول همه باید برای خودم یک پا آدم بزرگ باشم که خوب البته نیستم!نمی شود دیگر!تقصیر من نیست!هنوز هم به اندازه همان روزها بستنی لیسی را دوست دارم...هنوز هم به همان اندازه دوست دارم که سوار تاب بشوم و از همه بیشتر بروم بالا...و هنوز هم دلم می خواهد وقتی که خوشحالم از سر و کول همه بالا بروم!
و البته تازگی ها کشف کرده ام که هنوز هم وقتی کسی از من تعریف می کند به اندازه یک بچه دو ساله خوشحال می شوم!....بگذریم....هر چه که هست دنیا با همه این احساسات قشنگ است...مگه نه؟
| لینک | سهشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٦ - مهديه |
دوستان من.....
: الو...لی لی جون...سلام...چه طوری؟..دستم به دامنت خواهر دو روز دیگه تحویل دارم و همه کارهام مونده.....می تونی بیای اینجا؟...
هنوز جمله ام را تمام نکرده ام که لی لی و مومو راه می افتند و می آیند....دو شب بی خوابی می کشیم ...شب تا صبح به زور نسکافه و قهوه بیداریم...لی لی و مومو دارند ماکت می سازند...من هم دارم نقشه های کار را می کشم...لی لی و مومو شیت ها را می چسبانند روی مقوا.....لی لی روی دیوار اتاقم یک شعر می نویسد....مومو گوشه اتاق دراز کشیده و انگار از خستگی همان جا خوابش برده...می روم یک پتو می آورم و رویش می کشم.....صبح روز تحویل همه کارها تمام شده ..حالا هر سه تایی از دیدن نتیجه کار خوشحالیم....
این ترم باید کار را به صورت فتوشاپ تحویل بدهیم....و اگر من یک ذره کار با فتوشاپ بلد باشم!
: عطیه جون...سلام...ببین من که اصلا فتوشاپ بلد نیستم...
عطیه می آید با لپ تاپ و اسکنر و پرینتر!...شب تا صبح با صدای آهنگ های جلف به زور چشم هایمان را باز نگه می داریم! عطیه دیگر گردن درد گرفته!من هم که ...بماند!صبح روز تحویل ساعت ۱۰ بالاخره شیت های فتوشاپ آماده می شوند!حمله به سوی پلات و تحویل!
می خواهم بروم برای کرکسیون کارهایم....و وقت هم ندارم که کارهایم را پلات بگیرم.....طبق معمول:عطیه...لپ تاپت رو کار داری؟......و ۲ ماه لپ تاپ عطیه دست من می ماند تا کارم را تمام کنم!
امروز باید چند جا بروم....از پلات و پرینت بگیر تا تحویل گرفتن کار ت امتحان و خلاصه از این سر شهر به آن سر شهر.....صبح که از خواب بیدار می شوم اولین چیزی که به ذهنم می رسد جاهایی است که باید در طی روز سر بزنم....از اتاق که بیرون می آیم می بینم سهیل در خانه است و سر کار نرفته!...تا بعد از ظهر هر جایی که کار دارم همراه سهیل می روم و منتظر می ماند تا کارهایم تمام شوند....
حالم بد است و سرما خورده ام...گرسنه ام است اما نای حرکت کردن هم ندارم.چه برسد به غذا درست کردن.....زینب زنگ می زند ....صدایم را که می شند می فهمد که مریضم...نیم ساعت بعد من خانه زینب هستم و او هم برایم ناهار حسابی پخته تا جانی بگیرم و سر حال بشوم...عصر حالم خیلی بهتر است و می روم خانه....تا وقتی که حالم کاملا خوب نشده زینب روزی دوبار زنگ می زند و حالم را می پرسد...چند بار دیگر هم برایم ناهار درست می کند تا حالم خوب خوب می شود.....
وقتی لحظه های سختی در پیش رو داری تنها به یاد آوردن دوستان خوبت می تواند به تو دلگرمی بدهد....
| لینک | پنجشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٦ - مهديه |
تز من!
دوستان در جریان ماجراهای من و تز فوق لیسانسم هستند...اما هر دم از این باغ بری می رسد!
یه پرسشنامه هست که قراره معمارهایی که مدرسه ساختن پرش کنن....با هزار مصیبت بالاخره لیست سازمان های توسعه و نوسازی مدارس در استان ها رو گیر میارم و شروع می کنم به زنگ زدن و فرستادن پرسشنامه.....
اول از همه استان آذربایجان در صدر لیست ه!
بعد از صد بار گرفتن و اشغال بودن بالاخره می گیره...یه پیرمرد گوشی رو بر میداره و یه چیزی به ترکی می گه که من نمی فهمم و تا میام به خودم بجنبم ...تق!گوشی رو می کوبه روی تلفن...!
با سعه صدر دوباره شماره رو می گیرم و بعد از صد بار گرفتن این دفعه یک نفر دیگه جواب میده...و البته به زبان سلیس ترکی! قبل از این که این یکی هم گوشی رو قطع کنه زودی می گم : ببخشید آقا من با بخش معماری کار داشتم.....آقاهه می گه:فارس سن؟...من که از کل این زبان شیرین فقط لهجه اش رو بلدم :...بله؟
- من فارسی بیل میرم.....(و یه چیزهای دیگه به ترکی بلغور می کنه)
:...من با بخش ....معماری...
- ها؟
(پشت گوشی دست و پا می زنم)
:معماری....چیز...نقشه....
..صدای آقاهه قطع می شود و انگار به یک جایی وصل می کند...یک نفر گوشی را بر می دارد:
- بله؟
:(خدا رو شکر که این یکی فارسی بلده) خسته نباشید آقا
- ممنون...بفرمایید..
:ببخشید من یک پرسشنامه ای داشتم در مورد اصول و مبانی طراحی....(در حدود ده دقیقه دارم به طور دقیق توضیح می دهم!)آقای محترم بعد از شنیدن تمام حرف های من می گه
- خوب...حالا من چی کار کنم خانوم؟
:..خوب اگه می شه لطف کنین پرش کنین....
- والا خانوم...ما توی بخش جغرافی آدم زیاد داریم. همه هم بی کارن!...به چند نفر بدم پر کنن؟
(یک دفعه وا می روم!)
:مگه اونجا بخش معماری نیست؟
- نه خانوم...عوضی وصل کردن...الان وصل می کنم به تلفن خونه...
هنوز حرفش را تمام نکرده که به التماس می افتم: نه آقا...تو رو خدا دوباره به اون جا وصل نکنین...این آقای تلفن چی حرف من رو نمی فهمه....
- خانوم...درست صحبت کن!شما حرف ایشون رو نمی فهمی!
:بله؟...اها...بله ...خوب من هم منظورم همین بود!یعنی منظورم اینه که ایشون فارسی بلد نیستن.
- (آقای محترم عصبانی جواب می دهد)مگه خودت ترکی بلدی که می خوای اون بنده خدا فارسی بلد باشه؟
ای بابا! انگار کار داره بیخ پیدا می کنه!هر چه هم این آقا عصبانی تر می شه لهجه اش غلیظ تر می شه و یه کلمه های ترکی هم اون وسط می پرونه که من نمی فهمم...
:ببخشید...من قصد جسارت نداشتم...منظورم اینه که..چیز...بخش معماری....(آقای محترم گوشی را روی تلفن می کوبد!)
از خیر خطه مردم غیور آذربایجان می گذرم !و زنگ می زنم به استان اصفهان:
: سلام...من با بخش معماری کار داشتم....
- نداریم!(و قطع می کند!)
دوباره هی شماره می گیرم تا بگیرد
: آقا ببخشید چی ندارین؟
- یعنی چی که چی نداریم خانوم؟
: ببخشید..من با بخش معماری ک...(تلفن چی می پرد وسط حرفم )
- خانوم...گفتم که....سفارش نداریم!
و دوباره گوشی را قطع می کند!حالا هی شماره بگیر!
بار سوم تا تلفن چی گوشی را بر می دارد زود می گویم:
:آقا من از تهران تماس می گیرم با بخش معماری کار داشتم...
-این بار خوشبختانه وصل می شود!آقایی با لهجه اصفهانی گوشی را بر می دارد:
:سلام...من یه پرسشنامه داشتم که....(دوباره توضیحات عریض و طویلم را ارائه می دهم...وسط حرفه آقاهه می گه:
- چه قدرس؟
:پرسشنامه؟زیاد نیست....نیم ساعت بیشتر کار نداره..
- نه خانوم...پولیشو می گم!
: پولش؟چه پولی؟
- خوب پول پر کردنش دیگه!
:والا....پولی نیست...یعنی پول نمی دن...
- ما این جا سرمون خیلی شلوغس...وقت نداریم...تازه...شوما می گویید فکس کنیم؟پول فکسشو کی میده؟....
:خوب...ایمیل...
- دیگه بدتر.....هم پول تلفون داره هم پول اینترنت!
و گوشی را قطع می کند!
********************************
فکر می کنم باز هم ادامه داشته باشد!
| لینک | چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦ - مهديه |
شکرگزاری
روشنایی چراغ های خیابان خوشامدگویی سرمای شبانه ای بود که داشت از راه می رسید.
انحنای نیمکت پارک با ستون فقرات خسته اش آشنا بود.
پتوی پشمی را که صدقه گرفته بود دور شانه هایش پیچیده شده و آرامش بخش بود.و یک جفت کفشی که امروز در زباله ها پیدا کرده بود کاملا اندازه اش بودند.
فکر کرد« خدایا زندگی چه قدر خوب است »
اندرو - یی . هانت
| لینک | یکشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٦ - مهديه |
....راننده تاکسی پشت ترافیک گیر کرده و غر می زند: « معلوم نیست این سهمیه بندی چه فایده ای داره....من با ده هزار تومن یه کارت سوخت دیگه گرفتم! لابد بقیه هم همین کارو می کنن که باز خیابونا شلوغه!»
..... مجتبی می گه: « امروز رفتم پمپ بنزین ... قاچاقی بنزین آزاد می داد لیتری ۴۰۰ تومن!»
......سهیل تازه بنزین زده.نگاهی به درجه بنزین می کند « انگار تا آخر نمی ره...اما من باک رو پر پر کردم....فکر کنم راست می گن که توی بنزین ها هوا می فرستن!»
...خدا نکنه کارت سوختت رو تو پمپ بنزین جا بذاری چون قطعا بلافاصله نیست میشه!حتی اگه مردم هم بر ندارن مامورای پمپ بنزین......!
نمی خوام راجع به سهمیه بندی بنزین نظر بدم...اما همیشه تا یه طرحی می خواد پیاده بشه اول راه های تقلب کردن در اون طرح رو زود یاد می گیریم!
| لینک | دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦ - مهديه |
روزهای آخر
..... روز چهارم هوا باراني است.دو تا تاكسي مي گيريم و مي رويم
آكوا پارك.يك فضاي تفريحي ورزشي است.در طبقه اول استخر و سينماي
سه بعدي قرار دارد و البته يك گيم نت بزرگ كه دو طبقه است
در طبقه دوم رستوران و گيم نت قرار دارند.منظورم
از گيم نت همين ماشين هاي بازي است كه با ژتون كار مي كنند
و توي همين ايران خودمان فراوان است. جالب اينجاست كه نصف
دستگاه ها خرابند و فقط ژتون مي خورند بدون اينكه به راه
بيافتند و البته هيچ كس هم نمي گويد اينها خرابند تا ما الكي
ژتون هايمان را هدر ندهيم! اول فكر كرديم كه ما بلد نستيم اما
وقتي چند نفر از خود ترك ا هم آمدند و نتوانستند بازي كنند
فهميديم كه اين طور نيست.
كمي در گيم نت مي چرخيم و بعد مي رويم سينماي سه بعدي.
يك سالن با ظرفيت 20 نفر كه مسئول آن به ما عينكهاي مخصوص
مي دهد و مي نشينيم به تماشا.فيلمي كه نشان مي دهند
كارتوني است اما ديدن آن به صورت سه بعدي جالب است
مخصوصا كه بعضي جاها صندلي ها هم تكان مي خورند يا
يك دفعه پايين مي روند و يا آب به صورتمان پاشيده مي شود.
اين طور كه معلوم است براي هرفيلمي بايد صندلي ها را
تنظيم كرد و احتمالا به همين دليل حالا حالاها اين فيلم عوض
نمي شود!
بعد از ديدن فيلم كمي در شهر قدم مي زنيم و مي رويم خانه.
عصر مي رويم به تماشاي سيرك!ساختمان سيرك يك
ساختمان مدور بزرگ است كه معلوم است چندان قديمي
نيست. اعضاي سيرك روس هستند
و برنامه اشان واقعا جالب است.خصوصا كه در اين سيرك
زنها هم هستند و واقعا حركات جالبي دارند.برنامه سيرك
در حدود 3 ساعت طول مي كشد. از بند بازي و دوچرخه سواري
روي بند و حركات آكروباتيك و برنامه حيواناتي مثل سگ و شتر و
خرس و ميمون بگير تا دلقك بازي و شوخي با تماشاچيان.
برنامه سيرك واقعا جالب است و توصيه مي كنم اگر به باكو
رفتيد از سيرك غافل نشويد!
شب به خانه بر مي گرديم و شروع مي كنيم به بستن بار و
بنديل كه فردا برگرديم ايران.اما چشمتان روز بد نبيند كه
طبق معمول وسايل زاييده اند و در چمدان جا نمي شوند!
و البته سوغاتي هايي كه سلن خانم و وحيد خريده اند
هم كه بماند!
صبح روز پنجم ديگر نمي شود در اين خانه ماند!
چاه دستشويي آشپزخانه گرفته!با اينكه ما معمولا
ظرفهايمان خيلي كمتر از اين حرفها بود.كتري برقي كه
همان روز دوم از دست ما خسته شد!خلاصه ديگر بايد
برويم!يك ماشين مي گيريم كه ما را تا مرز بيله سوار
برساند.ماشين مثل همه مي ني بوسهاي باكو قديمي
است.يك رديف صندلي جلو دارد و دو رديف صندلي هم
روبروي هم عقب و پشت صندلي ها هم مثل پاترول
براي چمدانها جا هست.با كلي كيسه و كيف و ساك و
چمدان بالاخره جا مي شويم و راه مي افتيم . ياد مسافرتهايمان
با پاترول آقاجون مي افتم.البته ديگر اين بار روي ساكها ننشسته ام
و روي صندلي هاي ماشين هستمJ
در راه برگشت چون هوا روشن است مي توانيم اطراف جاده را
ببينيم.بر خلاف انتظارمان از جنگل هاي انبوه لب مرز خبري
نيست و تا چشم كار مي كند دشت مي بيني كه بعضي جاها
خشك است.در سمت دريا تاسيسات نفتي زيادي ديده
مي شود كه همگي متروك اند.راننده مي گويد كه استخراج
نفت آنها به صرفه نيست.حتي در يعضي جاها ميشود
نفت را كه در سطح زمين است ديدك كه به صورت حوضچه هاي
سياهرنگ جمع شده است. و كمي جلوتر هم يك تاسيسات نفتي
مدرن ديده ميشود و يك سكوي نفتي بر روي آب كه پرچم
انگليس را مي توان به راحتي بر روي سردر آن ، تشخيص داد!
دو سه ساعتي كه مي رويم ، يك پليس نمي دانم از كجا
سر و كله اش پيدا مي شود و از ما منات مي خواهد كه
اجازه عبور بدهد!راننده كمي چك و چانه مي زند و آخر
سر چون راننده باكويي است ، پليس به ده منات راضي
راضي مي شود و مي رود. راننده مي گويد كه هركس با اتومبيل
شخصي از ايران بيايد هر صد قدم راه بايد سبيل يك پليس
را چرب كند!راننده هم از اوضاع كشورشان بد مي گويد
و تعريف مي كند كه در زمان شوروي وضع همه متوسط بود
اما همه تقريبا هم سطح بودند اما حالا اكثر مردم بدبخت
هستند و فقط عده كمي پولدار شده اند و به همين دليل است
رشوه گيري و دزدي در كشورشان خيلي زياد شده است.
بالاخره بعد از سه چهار ساعت به مرز مي رسيم و باز هم
در روند طي كردن اتاق هاي گمرك باكو آخرين مناتها را هم
از جيبمان در مي آورند.
از مرز كه مي گذريم انگار وارد بهشت شده ايم! تنها از يك
سالن بزرگ رد مي شويم و مسئول گمرك نگاهي به چمدان ها
مي اندازد و پاس ها را مهر مي زند:به سلامت!
بدون اينكه هيچ مناتي بدهيم از گمر ك عبور مي كنيم!در اين
مدت آن قدر رشوه داده ايم كه باورمان نمي شود به اين راحتي
رد شده ايم!چمدان هايمان را جمع و جور مي كنيم و قدم بر
خاك كشورمان مي گذاريم.واقعا دلم براي ايران تنگ شده بود.
حالا انگار خوبي هاي اينجا را چند برابر مي بينم....به خانه
و به همه آشنايان فكر مي كنم ...اينجا خاك عزيز من است....
| لینک | سهشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦ - مهديه |
...روز سوم صبح ساعت ۸ بیدار می شویم که به جایی برسیم
لااقل..
بعد از خوردن صبحانه راه می افتیم به سمت بازار « ایرپورت»
این بازار در خارج شهر و نزدیکی فرودگاه است و به همین
دلیل به این
نام خوانده می شود.سوار مترو می شویم البته این بار
دیگر گیج نمیزنیم!
مترو در آن وقت صبح شلوغ است و معلوم است که خیلی ها
دارند برای کار می روند.اینجا مردم یک عادت خوبی دارند که
جلوی پای خانوم ها بلند می شوند تا بنشینند!آدم از خانم
بودن لذت می برد!
در ایستگاه مورد نظر که پیاده می شویم پلیس ایستگاه
پاسپورت
ها را چک می کند و سهیل و وحید(شوهر خواهر سهیل)
را می برد
به دفتر پلیس در ایستگاه برای اینکه دلارهایشان را چک کند که
مبادا تقلبی باشند.( روز بعد می فهمیم که بابا صد رحمت به
دزد!
آقای پلیس در حین چک کردن دلارها جلوی چشم
سهیل و وحید
چند تا صد دلاری کف رفته اند! دم مرز لااقل می فهمیدیم
چه قدر داریم پول می دهیم!اینجا ملاحظه ما را کردند
که یک وقت موقع خرید اوقاتمان تلخ نباشد!)
از دفتر پلیس که خلاص می شویم به سمت خروجی مترو می رویم.
اینجا داخل مترو هم یک بازاری است برای خودش!
جا به جا دکه های
مختلف انواع لباس و کفش و گوشی موبایل و خلاصه هر چیزی که
فکرش را بکنید می فروشند!البته در همه ایستگاهها
دکه های خرت و پرت فروشی هست اما این یکی شاهکار
است!
از ایستگاه که خارج می شویم وارد ترمینالی
می شویم که مخصوص
اتوبوس ها است . البته اتوبوس ها هم مثل
مینی بوس های هایس
قدیمی است.اصلا اینجا اتوبوس بزرگ ندارند.
ایستگاهی را که باید سوار شویم پیدا می کنیم و
با ادب و نزاکت
فراوان پشت سر دو خانم که در ایستگاه ایستاده اند در صف
می ایستیم...چند دقیقه بعد اتوبوس خط۲۳۴ که باید
سوار شویم از
راه می رسد و ما هم مثل چند شهروند محترم منتظر
می شویم که
اتوبوس داخل ایستگاه بیاید و به نوبت سوار شویم!اما
چشمتان روز
بد نبیند!هنوز اتوبوس نرسیده و توقف نکرده یک گله آدم به طرف
اتوبوس هجوم می برند و هر کس از یک گوشه ای آویزان
می شود!
هنوز اتوبوس نایستاده پر می شود و جلوی چشمان
هاج و واج ما
می رود!نگاهی به خانم های جلویی می اندازیم و معلوم
می شودکه آنها اصلا قصد سوار شدن ندارند!
با صبر و حوصله منتظر اتوبوس بعدی می شویم و
البته آن یکی هم
هنوز از راه نرسیده زن و مرد و بچه حمله می کنند و از در و
دیوار آویزان می شوند!
خلاصه هر چه فکر می کنیم می بینیم ای بابا!این جور اتوبوس
سوارشدن کار ما نیست!بابا صد رحمت به ایران!لااقل توی صف
می ایستند و مثل آدم سوار می شوند!
بالاخره تصمیم می گیریم که تاکسی بگیریم و با تاکسی به
بازار می رویم.بازار ایرپورت یک بازار بسیار بزرگ است.
حالت بازار مثل بازار آستارا
است اما اگر بگویم ده برابر آستارا وسعت دارد چندان بی راه
نیست!
بازار چندین سرا دارد که در هر سرا جنس های خاصی را
می فروشند
مثلا یک سرا مخصوص کفش است.یکی مخصوص کیف..چند سرا
مخصوص لباس...سرای فرش و سرای بلور و خلاصه همه
چیز....
کف بازار خاکی و پر از گل و شل است و سقف آن حالت
چادر مانند
و برزنتی است.بازار حسابی شلوغ است و هر کس که قیافه
مار ار می بیند می فهمد که خارجی هستیم و قیمتها سه لا
پنج لا
می شود..آدم معنای چانه زدن را اینجا می فهمد.چون یک
دفعه
می بینی با چانه زدن جنسی را به نصف قیمت اول می خری!
ما نند بازار ایران چرخ دستی ها زیاد در بازار تردد می کنند .
دست فروش ها هم اکثرا پیراشکی و خوراکی می فروشند...در
طول مسیر دکه های صرافی هم هستند که هر چه به سمت
وسط بازار پیش می روی دلار را به قیمت بالاتری می خرند!و با
نزدیک شدن به اول بازار قیمت افت می کند!به این می گویند
اقتصاد پویا!
تا ساعت ۳ در بازار می گردیم و چند تا جنس می خریم.اینجا
همه جور جنس خوب و بد هست و برای خرید کردن باید وقت
صرف کنی تا بتوانی اجناس خوب پیدا کنی.
ساعت ۳ من و سهیل از بقیه جدا می شویم و بر می گردیم
به خانه. البته از این طرف می توانیم سوار اتوبوس شویم و از
ترمینال هم با مترو می رویم خانه.نهار کباب دونر می خوریم.در
باکو تا دلتان بخواد کباب دونر پیا می شود!هر کس بیکار است
یک سیخ می گذارد دم در خانه اش و کباب دونر می فروشد!
كلا در باكو وضعيت اقتصادي مردم چندان
خوب نيست . به گفته خودشان در حدود 10 درصد مردم وضع
خوبي دارند ،
20 درصد متوسطند و بقيه در فقر زندگي مي كنند.منظورم از
فقر
فقر واقعي است نه مثل فقر اروپايي! از رشوه گيري هاي
علني مامورانشان مي توان اين را فهميد.
شب از آنجا كه حسابي خسته ايم در خانه مي مانيم و تلويزيون نگاه
مي كنيم.اما عجب تلويزيوني! اولا كه فيلمهاي دهه 60 را نشان
مي دهد!سوفيا لورن و اين حرفها! بعد هم در فيلم يك مرد
به جاي همه مردها و يك زن به جاي همه زن ها حرف مي زند!
و صداي مكالمه به زبان اصلي هم شنيده مي شود!
حالا سوفيا لورن را تصور كنيد كه با يك صداي زمخت به
زبان تركي هم حرف بزند! و نكته جالب تر آنكه اينجا هم
در فيلمهايشان صحنه هاي غير اخلاقي را حذف مي كنند!
البته به شدت اينجا نيست اما سانسور دارند بالاخره!
ذ راينجا هم نوروز را جشن مي گيرند و تلويزيون جشنها را
نشان مي دهد.البته سال رسمي اشان ميلادي است
اين است كه مي گويند نوروز 2007!اين همه يك مدلي است ديگر!
در خيابان هم تابلوهاي تبريك عيد ديده مي شود و گويا چند روزي
هم تعطيلي دارند.جشنهاي تلويزيونشان كه خيلي آبكي است!
يك مشت خواننده كه از خانه قهر كرده اند آواز مي خوانند و
يك كپه زنهاي بد هيكل و آرايش كرده هم ايستاده اند
و دست مي زنند!خودتان تصور كنيد ديگر!
خلاصه...شام مختصري مي خوريم و مي خوابيم....
| لینک | شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مهديه |
خاطرات عيد ۲...روز دوم
روز بعد ساعت ۱۰ صبح کم کم از خواب بیدار می شویم و تازه
فرصت می کنیم که کمی دور و برمان را ببینیم....خانه ای که
برایمان گرفته اند(یکی از آشنایان) به نظر ۱۰ سال ساخت می آید..
ورودی خانه به یک هال کوچک باز می شود که درهای آشپزخانه و
دستشویی و حمام در آن قرار دارند..سمت چپ یک هال بزرگتر دیگر
هست که یک میز نهارخوری در آن گذاشته اند و به دو اتاق خواب راه
دارد.سمت راست هم یک اتاق نشیمن با تلویزیون و یک دست مبل
قرار گرفته است.کف خانه مثل اکثر خانه های باکو پارکت شده
است.مبل و میز نهارخوری از جنس استیل قدیمی و گنده
هستند...دو تا بوفه چوبی هم هست که آنها هم نشانه سلیقه
قدیمی است....بوفه های بزرگ با کنده کاری های یغور از چوب!
و نکته دیگر اینکه سطح دستشویی و حمام از هال بالاتر است و
پادری هم ندارد!در نتیجه تا شیر آب را باز می کنی آب « شره
می کنه وسط خونه»!
خلاصه صبحانه ای می خوریم و راه می افتیم که برویم دم ساحل.
یک سری دیگر از همسفرهایمان هم که در خانه دیگری هستند
به ما ملحق می شوند و ۱۶ نفری راه می افتیم به سمت ایستگاه
مترو که روبروی کوچه ما است.در باکو هزینه بنزین و متعاقبا تاکسی
خیلی بالاست به همین دلیل مترو بهترین وسیله برای رفت
وآمداست.وارد ایستگاه می شویم و با پله برقی پایین می رویم.
مترو در عمق زیادی قرار دارد و فکر کنم ۴۰-۵۰ متری می رویم پایین
اگر برق بردو من یکی که حاضر نیستم از این پله ها بیایم بالا!
این ایستگاه ایستگاه نظامی گنجوی نام دارد و گویا قشنگترین
ایستگاه باکو است چون روی کارتهای مترو هم عکس این ایستگاه
را می بینیم.فضای ایستگاه یک فضای مستطیلی با سقف هلالی
شکلی است و تاقهای قوسی شکل در راست و چپ به کنار سکوی
قطار باز می شوند.در فواصل بین تاق ها دیوارهایی قرار دارد که
بر روی هر یک از آنها یک صحنه از داستانهای نظامی با کاشی
نقش شده است و در انتهای راهرو هم عکس بزرگی از نظامی
با همین شیوه قرار دارد.فضای داخلی ایستگاه زیباست و حس خوبی
به آدم دست می دهد..می خواهیم عکس بگیریم اما ماموران مترو
مانع عکس گرفتنمان می شوند...
بعد از اینکه کمی می گذرد تازه یادمان می افتد که قرار است سوار
قطار بشویم مثلا!یکی از همراهانمان آدرس می پرسد و می گوید:
بریم سمت راست...با اون قطار باید بریم.. ۱۶ نفری می رویم سمت
راست.همین که قطار می رسد یکی دیگر می گوید: نه..این نیست
باید بریم سمت چپ..دوباره ۱۶ نفری راه می افتیم به سمت چپ..
تا قطار می رسد..:ای بابا !باید بریم اون طرف.. این نیست!
خلاصه ۱۶ نفری هی از این طرف می دویم به اون طرف! و ماموران
مترو هم هاج و واج ما را نگاه می کنند!آخر سر یکیشان قطار
درست را نشانمان می دهد.!سوار می شویم و با دست و پا و اشاره
به هم می فهمانیم که دو ایستگاه بعد باید پیاده شویم!همه مترو
میخ ما شده اند!
از مترو که بیرون میاییم در پیاده رو راه می افتیم به سمت ساحل
به این منطقه« تارگوی» می گویند و جزو مناطق شیک و گران شهر
است...شهر باکو به طور کلی یک شهر قدیمی است که بسیاری از
ساختمان های آن از دوران کمونیسم باقی مانده اند و ساختمان ها
اکثرا کم ارتفاع هستند..مغازه های قدیمی هیچ کدام ویترین ندارند
و تنها مغازه هایی که به تازگی باز شده اند ویترین های بزرگ
شیشه ای دارند! و البته به تازگی سر و کله برج ها هم دارد پیدا
می شود و خلاصه فکر کنم ده سال دیگر می شود تهران خودمان!
هدیه های سرمایه داری است دیگر!
جمعیت باکو در حدود دو میلیون نفر است و به همین دلیل کلا شهر
خلوتی است .خیابان ها عریض هستند و تقریبا ترافیک اصلا دیده نمی
شود....اتومبیل های قدیمی اکثرا «لادا» هستند اما به تازگی بنز و
بی.ام.او و ماشین های جدید در شهر زیاد شده است!پول نفت است
دیگر!
ساحل از سطح دریا بالاتر است و چند اسکله هم دارد.منطقه زیبایی
است و تا چشم کار می کند دریای آبی پیش رویت گسترده است...
در کنار ساحل فضاهای سبز زیاد است و نیمکتهایی برای نشستن
گذاشته اند...اسب و کالسکه هم برای سواری در طول ساحل مهیا
است.در این ساحل شبها کنسرتهای زنده و برنامه های شاد
اجرا می شود بعد از کمی قدم زدن در کنار دریا پیاده راه می افتیم به
سمت «قیز قلعه» که یکی از آثار باستانی شهر باکو است
نمای بیرونی قلعه یک ساختمان بیضی شکل بزرگ است که ارتفاع
آن خیلی زیاد است...توی صف می ایستیم و با ذوق و شوق بلیت
می خریم!قلعه با سنگهای زمختی ساخته شده است.فضای داخلی
چندین طبقه دارد...هر طبقه یک فضای گرد است با سقف گنبدی به
ارتفاع حدودا ۳ متر .دور تادور بنا هم پله ها قرار دارند که طبقات را به
هم متصل می کنند.پله ها باریک و بلند هستند و بالا و پایین رفتن
از آنها کار ساده ای نیست...گویا در این قلعه دختر زیبایی زندگی
می کرده و وقتی اسکندر این منطقه را فتح می کند برای اینکه
خود را از اسکندر حفظ کند داخل چاه می پرد و خودش را می کشد!
یکی نیست بگوید بابا !اسکندر لااقل از چاه که بهتر بوده!
فضای داخلی قلعه واقعا هیچ چیز جالبی ندارد!نه از ظرافت خبری
هست و نه از هنر.تنها نقطه خوب قلعه پشت بام آن است که از آنجا
همه شهر و دریا دیده می شود و واقعا منظره زیبایی دارد.جالب است
که این قلعه که حدودا متعلق به ۷۰۰ سال پیش است جزو آثار
جهانی در یونسکو ثبت شده است اما در کشور ما که حداقل ۱۰۰۰
اثر باستانی خیلی جالب تر از این قلعه وجود دارد تعداد آثاری
که در زمره آثار ثبت شده یونسکو هستند به ۱۰ اثر نمی رسد!
آن وقت بگویید یونسکو سیاسی نیست!
بعد از دیدن قلعه که در محله قدیمی شهر واقع است چند تا از
مسجد هایی را هم که در آن اطراف هستند می بینیم..در اینجا
مساجد شیعه و سنی از هم جدا هستند و چند تا مسجد در کنار هم
قرار گرفته اند که همگی قدیمی هستند..در یکی از مسجدها نماز
می خوانیم و راه می افتیم که جایی برای نهار خوردن پیدا کنیم..وارد
یک قنادی می شویم.قنادی که چه عرض کنم!شیرینی فروشی های
اینجا همگی غذا و نوشابه و سالادهم دارند.فکر کنم به علت قیمت
اجاره بالای مغازه باشد.غذا مرغ سوخاری و کباب دونر می خوریم با
سالاد و نوشابه.البته به صورت سرپا!چون در مغازه هایی که جای
نشستن دارند قیمت غذا ۴-۵ برابر می شود!این است که حتی خود
باکویی ها هم اکثرا در این قنادی ها غذا می خورند.
بد از غذا با مترو بر می گردیم به خانه و از بس پیاده روی کرده ایم
صاف می رویم توی رختخواب!
| لینک | سهشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦ - مهديه |
خاطرات عيد ۱
....دوستان خیلی اصرار دارن که از خاطرات باکو و ماکو بگم...
چشم....چند تا پست هم در این زمینه می ذاریم.....
روز اول:
دم مرز ایران ۳ ساعت معطل می شویم...قبل از ما سه تا
اتوبوس تور اومدن و حالا حالاها کار دارن!بالاخره از مرز ایران
خارج می شویم و می رویم آن طرف...یک اتوبوس که فکر کنم
از دوران استالین باقی مانده باشد نفری ۲۲۰۰ تومان می گیرد
و ما را ده قدم جلوتر پیاده می کند!اولین خوشامدگویی آذربایجانی ها!
داخل یک اتاقک یک نفر نشسته و با سرعت لاک پشت
پاسپورت ها را چک می کند....یک کامپیوتر هم دارد که
فکر کنم اولین نسل کمودور باشد!و البته چک کردن پاس
شما ممکن نیست مگر آنکه لای پاسپورتتان مقداری منات
(واحد پول آذربایجان معادل ۱۱۰۰ تومان) گذاشته باشید!
بعد از این مرحله می رسید به بخش بازرسی بارها!هر چه
ظاهر چمدان ها و وسایلتان شیک تر باشد باید منات بیشتری
بدهید...حتی اگر بار هم نداشته باشید به هر حال نمی شود
بدون پرداخت « حرمت » رد بشوید!
این مرحله که تمام شد فکر می کنید که دیگر می توانید رد
شوید.اما زهی خیال باطل!این گمرک آذربایجان تا دلتان بخواهد
اتاق های مختلف با اسامی مختلف دارد که هر کدام با منات باز
می شود!آخر از همه هم شما را می برند داخل قرنطینه
انسانی و بعد هم قرنطینه دامی
و اگر منات ندهید باید خونتان برای آزمایش امراض واگیردار
بفرستند وزارت کشور !و البته اگر دست به جیب بشوید
قطعا عاری از هرگونه ویروس و میکروب هستید!
خلاصه با هر بدبختی هست بعد از ۵ ساعت از دست گمرک
آذربایجان خلاص می شویم و با تاکسی راه می افتیم به
سمت بیله سوار و از آنجا هم با یک مینی بوس شبیه هایس
اما متعلق به دهه ۶۰ راه می افتیم به سمت باکو!
ساعت ۱۲ شب می رسیم به باکو و به خانه ای که اجاره کرده ایم
و از خستگی بی هوش می شویم.....
| لینک | پنجشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٦ - مهديه |
